






- ادامه ی دو پست از وبلاگ هزار و یک شب ناگفته من 1 به ترتیب تاریخ نوشته شدن از تاریخ 13 شهریور 1386 تا تاریخ 31 مرداد 1386
شهرام بعد از یکسال که سکوت کرده بود پست 13 مرداد 1386 خود را نوشت او قبل از این پست یک ایمیل فوری و محرمانه فرستاد چون برای من فرستاد احتمال می دهم آن را برای اکثر وبلاگ نویس ها فرستاد ولی بخاطر محرمانه بودن اش نمی توانم اینجا بیاورم ولی در آن همه را متوجه ی یک خطر خیلی مهم و جدی کرد همزمان با آن ایمیل پست 13 مرداد 1386 خود را نوشت و در آن با روحیه و حسی عجیب شعر مرغ سحر را آورد آنها که ایمیل او را دریافت کردند حتما فهمیدند چرا او این شعر را نوشت آنها هم که آن ایمیل را دریافت نکردند شاید هیچوقت نفهمند که موضوع چه بوده است .
پست بعدی شهرام که طبق وعده ی او در تاریخ 31 مرداد 1386 نوشته شد عجیب ترین و شوک آورترین نوشته ی تمام طول تاریخ حیات وبلاگ نویسی شهرام شهرزاد بود . من خودم بعد از یکهفته که از شوک در آمدم با خواندن آن تا چند ماه کارم گریه کردن و فریاد زدن بود آن نامه را بیشتر از هزاران بار خوانده ام
بعضی ها که با او دشمنی های کور داشتند شروع به فحاشی و متلک گویی کردند و بعضی ها هم که اصلا از نزدیک او را بشناسند و یا دقیق در جریان مسائل باشند خطاب به او نامه ای نوشتند و کاملا به بیراهه رفتند ولی هیچوقت هیچکس نیامد تا آن را تجزیه تحلیل کند یا حداقل دلایل خود را برای درست بودن آن نامه یا غلط بودن آن برای همه مطرح کند مخصوصا کسانی که با او نزدیکی بیشتری داشتند .
دشمنان اش بیش از حد در حق او دشمنی کردند و دوستان اش هیچ کاری برایش نکردند (شاید هم خودش خواسته بود) شهرام شهرزاد در نامه ی آخر مسئولیت تمام اتفاقات و اشتباهات همه را بعهده گرفت و رفت
ولی هیچوقت هیچکس آن را باور نکرد .







شنبه، 13 مرداد ، 1386
در کنار خدایی که به آن ایمان دارم من آماده ام و منتظر و می دانم که خدا مرا می داند
دیشب خواب وحشتناکی دیدم بیدار شدم و یک ریز دارم این شعر را گوش می کنم و زمزمه می کنم :
مرغ سحر ناله سر کن ...داغ مرا تازه تر کن
زاه شرر بار این قفس را ... بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ ... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را .... پر شرر کن
ظلم ظالم جور صیاد .. آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت .... شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است گل به بار است ...ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین... دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن
***
آن « بزودی » را که در پست 31 مرداد 85 گفتم در 31 مرداد 86 برایتان می گذارم . اگر زنده بودم .
چهارشنبه، 31 مرداد ، 1386
این وبلاگ روز هفتم می می رد
تمام کاتریناها من بودم
· من هیچوقت همجنسباز نبودم
· ورود من به جمع همجنسگراها برای اصلاح یک انحراف اجتماعی بود
· بعد از مدت ها بودن در بین آنها فهمیدم که انحراف در بین تمام لایه های اجتماعی نسبی است
· الان معتقدم در بین تمام انسان ها همه جور انسانی وجود دارد از کثافت و آشغال و پلید گرفته تا وارسته و منزه و انسان . و در این زمینه فرقی هم ممکن است وجود نداشته باشد بین کسانی که همجنسگرا هستند یا همجنسگرا نیستند
· در بین همجنسبازها افراد بسیار کثیفی وجود دارند و البته در بین همجنسگراها افرادی هم هستند که واقعا انسان هستند
· در مورد همجنسگراها نباید حکم سراسری داد و همه ی آنها را نباید با یک حکم راند
· جامعه ما باید نسبت به معضل همجنسگرایی با دیدی علمی و آکادمیک برخورد کند تا منحرفین آنها هدایت شوند بیماران آنها بهبود بیابند بزهکاران آنها مجازات شوند و بقیه اشان هم به جای بیچاره کردن دیگران سعی کنند که خودشان را از بی چاره گی رهایی دهند
همه چیز از شب عاشورای سال 82 شروع شد در روم منتظران مهدی با حمید بچه ی با صفای سمنان داشتم صحبت می کردم هیچکس دیگری در روم نبود فقط خودمان دو نفر بودیم . ناگهان صحبت از غربت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کرد و اینکه الان روم های مستهجن و پورنو مملو از جماعت گمراه هستند دقیق ِ کلمات یادم نیست ولی یکی از حرف هایش این بود که ای کاش فقط روم های مستهجن دختربازها بود الان روم هایی برای پسربازها هم راه افتاده که خیلی کثیف تر از دختربازها هستند از شنیدن این حرف واقعا تعجب کردم تعجب من و تاکید او باعث حضور مشترک چند دقیقه بعد ما در یکی از روم های همجنسبازها بود که به خودشان گی می گفتند . آگهی ها وحشتناک . حرف های رکیک زشت . آلوده گویی شرم آور .از اینهمه انحراف عصبانی بودم آنهم درشبی مثل عاشورا با چند نفر جر و بحثمان شد . من آگهی دادم « خواهش می کنم حداقل امشب این کار را نکنید » تعدادی زیادی فحش و ناسزا سرازیر شد با چند نفر که به نظر می رسید شعور بیشتری داشتند وارد بحث شدیم .
پس از آن شب عاشورا تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم با آنها وارد بحث شوم و تا جایی که می شود نسبت به اصلاح رفتار آنها اقدام کنم .
برای اینکار لازم بود اول نظرات آنها را بشنوم به دیدگاه هایشان آشنا شوم برای همین از فردای آن روز تا مدت ها به روم هایشان سر می زدم تا اینکه با یکی از آنها که می گفت وبلاگ نویس است در روم آشنا شدم و او لینک های متعددی از دوستان خودش را به من معرفی کرد . آنها را تا ماه ها می خواندم . از همان اول شروع کردم به پیغام هایی برای بحث کردن گذاشتم مثلا یک وبلاگ بود اسمش فال قهوه آنجا به اسم یک مرد کامنت می گذاشتم و رفتارهای بد آنها را هجو می کردم بعد خیلی زود متوجه شدم آنها با کسی تا از خودشان نباشد زیاد بحث نمی کنند احساس کردم باید جوری کامنت بگذارم تا آنها احساس کنند از خودشان هستم بعد بشود انحراف های آنها را بهشان بگویم کامنت هایم را تبدیل به کامنت های مهربونی کردم و یک هویت خیالی هم برای خودم درست کردم اسم آن هویت مهربونی را گذاشتم شهرام شهرزاد همه جا کامنت گذاشتم و خیلی زود با همه دوست شدم بعد چند نفر از آنها که از کامنت ها دوست شده بودند گفتند پس چرا وبلاگ نمی نویسی خوب بنویس بهتر است . من هم دیدم این بهترین فرصت است تا حرف های خودم را تحت لوای وبلاگ به آنها بزنم یک وبلاگ درست کردم یک قصه ی الکی به اسم زندگینامه خودم در آنجا شروع به نوشتن کردم . تمام کاراکترهای مذهبی داستان ام شخصیت های خوب و مثبت شدند در مناسبت ها مذهبی هم حتما چیزی از آن می نوشتم تا غیر مستقیم به آنها بفهمانم حتما نباید دشمنی با مذهب بکنند تا بتوانند همجنسگرا باشند اگر آنها ارزش های مذهب را می فهمیدند بیشتر می توانستند از بیماری های همجنسبازی دور بشوند . خدا و اعتقادات عرفانی را حتما در داستان قرار می دادم چون مطمئن بودم کسی که با مد بازی و دوست داشتن گناه دنبال همجنسبازی نرفته باشد از بین آنها می تواند به خودش کمک کند تا آدم گناهکاری نباشد بعد از چندین قسمت داستان چون داستان در فضای سوررئال اتفاق می افتاد و اوایل اش هم بود تا رسیدن مستقیم به تاثیر گذاری راه زیادی داشت پس من طاقت نداشتم تا همه اش با قصه گفتن بخواهم در لابلای آنها بلولم و به آنها بگویم لطفا آدم باشید یا لطفا همجنسباز نباشید. پس غیر از قصه مطلب ها و چیزهای دیگر مهم هم نوشتم در ماه مبارک رمضان از حضرت علی ( علیه السلام ) نوشتم در سالروز دفاع مقدس از گرامیداشت آن نوشتم وقتی یک جانبازی بعد از هفده سال بر تخت افتادن شهید شد از او نوشتم وقتی بعضی از خود همجنسبازها حرف های رکیک و ضد مذهبی در وبلاگ خود می نوشتند آنها را شدید نقد می کردم و می کوبیدم و تمام این نوشته های من هم چون دیگر همه فکر می کردند یکی از آنها هستم حتما مورد موافقی آنها قرار می گرفت . مدتی که به این خصوصیت گذشت احساس کردم آنها تا وقتی همدیگر را می بینید حتما این دیدن باعث می شود تا تشویق بشوند در گناه پس اگر آنها همدیگر را نبیند و گناهکاران آنها اگر با هم دوست نباشند برای تشویق هم به گناه حتما در خلوت خود خدا را پیدا می کنند از آنطرف هم خودم خیلی ناراحت بود چرا خودم را علاف نشست و برخاست با آنها کردم و دوست داشتم هر چه زودتر از بین آنها دورتر شوم . پس فکر کردم بهترین کار حتی بهتر از نوشتن از میان برداشتن این دوستی های گناهکارانه است خیلی منتظر یک فرصت بودم تا این کار را در آنموقع فکر می کردم بهترین کار است را بکنم تا اینکه در یک شب همه چیز را برای انجام این کارآماده دیدم .
شبی که در خانه باربد بودم و او خوابیده بود از اعتماد اش به خودم استفاده کردم و با توجه به اینکه او کامپیوتر خودش را برای استفاده ی من روشن گذاشته بود با زیر و رو کردن سیستم اش توانستم پسورد وبلاگ او را کشف کنم و همچنین توانستم پسورد صندوق پستی او را به دست بیاورم .فردای آن روز کاری نکردم بلکه گذاشتم مدتی از آن شب بگذرد تا او متوجه سرقت پسوردها توسط من نشود . و بعد از آن در اولین فرصتی که زمینه ی این کار فراهم شده بود کنترل وبلاگ باربد را به دست گرفتم و به گونه ای در آن شروع به مطلب نوشتن کردم که همه فکر کردند سارق پسوردها فردی به نام پیمان آرمانخواه می باشد . او از دوستان قدیمی باربد بود که به دلایلی جزئی با باربد دچار اختلاف شده بود و من با اطلاع از این موضوع نوشتن در وبلاگ اشغال شده را به گونه ای هدایت کردم که همه فکر کنند نویسنده پیمان آرمانخواه است در کنار این ماجرا برای درهم ریختن بیشتر ذهن افراد جریان موازی دیگری در کامنت ها راه اندازی کردم تا هر چه بیشتر بتوانم همجنسبازان آنها را با پوشالی بودن دنیای خودشان آشنا کنم تا در نتیجه دست از همجنسبازی بردارند . در کامنت ها شروع به ارائه اطلاعات از هویت واقعی افراد کردم برای منحرف کردن افکار از خودم یکی از قربانیان را هم خودم قرار دادم و البته فقط ابتدای نام کوچک و انتهای نام فامیل یعنی پسوند نام فامیل خود را در کامنت ها گذاشتم . ماجرای وبلاگ اشغال شده ی باربد را دو هفته ادامه دادم و همه ی گمانه ها و احتمالات را هم بسوی پیمان آرمانخواه هدایت کردم در پایان دو هفته وقتی تمام تیرهای اتهام بطرف پیمان آرمانخواه نشانه رفته بود با فرستادن نامه ای پسورد وبلاگ و ایمیل باربد را برای پیمان آرمانخواه فرستادم و توپ را به زمین او انداختم . پیمان آرمانخواه هم که از همه جا بی خبر بود و بدون دلیل هم مورد انواع و اقسام اتهامات و برخوردها قرار گرفته بود در یک لجبازی لحظه ای اینطور وانمود کرد که از اول همه ی کارها را او کرده است در حالی که او تا آخرین لحظه ی آن دو هفته اصلا روح اش از ماجرا خبر نداشت . بهرحال در روزی که باربد و دو نفر دیگر با پیمان آرمانخواه قرار گذاشتند تا پسورد را از او پس بگیرند و من از این موضوع با خبر شدم چند ساعت زودتر پسوردها را با یک آی دی ناشناس برای پیمان آرمانخواه فرستادم تا او با دادن آنها به باربد انگشت اتهام را بیشتر بطرف خود نشانه رود . پیمان آرمانخواه هم در نهایت ساده گی و بی خبری پسوردها را از طریق ایمیل ناشناس من دریافت کرد و برای اینکه با باربد روی دنده ی لج افتاده بود گفت که از اول کل این کارها را او کرده و پسوردها را به باربد تحویل داد در حالی که او اینکار را نکرده بود و با این ماجرا همه فکر کردند پیمان آرمانخواه سارق پسوردهای باربد و اداره کننده ی وبلاگ اشغالی بوده است و هیچکس متوجه ی نقش من در ماجرا نشد .
بلافاصله بعد از آن کنترل وبلاگ تدفین مردگان را که سهراب تعطیل کرده بود به دست گرفتم همان ماجرای وبلاگ باربد را در آنجا تکرار کردم در اینجا دیگر نمی شد تیر حملات را بطرف پیمان آرمانخواه بفرستم در نتیجه این تیر را بطرف احسان نامی فرستادم . از این کار غیر از همان به هم ریختن دوستی های کذایی افراد یک بهره برداری دیگر هم می خواستم بکنم و آن این بود یکی از بچه که هومن بود اسمش که گویا خوشگل هم بود و برای من هم مهم نبود (چون برای من اصلا معنی نداشت پسر خوشگل است چه ربطی به مرد دارد) خواسته بود با من دوست شود و به اصطلاح عاشق من شده بود اگر من جواب رد می دادم همه به من شک می کردند که عجب این چه همجنسگراست که عشق این پسر خوشگل را نمی خواهد پس به دوستی او جواب مثبت داده بودم و چون اسم ما مثلا همجنسگرا بود باید با هم رابطه داشتیم ولی من از این کار نفرت داشتم و هیچ رابطه ای با او نداشتم و این دوستی ما اگر ادامه پیدا می کرد و من هیچ کار همجنسبازی نمی کردم او شک می کرد و می فهمید من همجنسباز نیستم و به همه می گفت من اصلا همجنسباز نیستم پس باید هر چه زودتر این دوستی قطع می شد . پس من وقتی کنترل وبلاگ سهراب را به دست گرفتم یک کاری کردم همه فکر کنند احسان این کار را کرده و بخاطر اینکه با هومن دوست شود این کار را کرده پس من به هومن گفتم بخاطر احسان ما باید از هم جدا شویم با این کار من از شر رابطه ی همجنسبازانه با هومن راحت شدم چون من همجنسباز نبودم و این رابطه برایم نفرت انگیز بود بعد از ماجرای وبلاگ سهراب که باعث شد تعداد زیادی دست از همجنسبازی بردارند و بروند و سعی کنند که آدم های خوبی بشوند من تا مدت ها با کسی رابطه نداشتم و احساس کردم دیگر به من ربطی ندارد رابطه های آنها ولی بعد از مدتی دوباره چند نفر مرا اتفاقی دیدند و خیلی از خودشان تعریف کردند و اینکه همش همدیگر را می بینند من هم احساس کردم با توکل بر خدا باید یکبار دیگر نه به قصد آزار و اذیت کسی که بیشتر بخاطر فراهم آوردن امکان بیدار شدن افراد از انحرافاتی که ممکن بود به آن گرفتار شده باشند نهی از منکر کرد مدتی بعد از دور جدید دیدن بچه ها وبلاگی ب نام کاترینا راه انداختم و تصمیم گرفت بدون قصد ضربه زدن به فرد یا افراد خاصی فقط با آن همپیوندی همجنسبازانه برخورد کنم و گناهکاران همجنسازی را از ارتباطات دوستانه که گمان می کردم تشویق گر هر چه بیشتر گرایش های همجنسبازانه است پرهیز دهم . ایجاد این شخصیت بخاطر شرایط قبلی که ایجاد شده بود خودبخود به گردن احسان نامی افتاد و همه به اشتباه گمان کردند او کاترینا است . در جلسه ای که در میلاد نور بین من و سه نفر دیگر از بچه ها گذاشته شد به آنها اصرار کردم که برای مقابله با احسان نامی باید یگ وبلاگ آنتی کاترینا ایجاد کنیم و در آن احسان را تهدید کنیم که اطلاعاتی از زندگی شخصی اش را افشا خواهیم کرد آن جمع سه نفره شدیدا ً با این موضوع مخالفت کردند و بخاطر دوستی قبلی با احسان نامی اصلا تمایلی به انجام این کار نداشتند و حاضر به انجام این کار نشدند ولی من به این کار اصرار داشتم و علیرغم مخالفت شدید آنها خودم به تنهایی اقدام به تاسیس وبلاگ آنتی کاترینا در ظاهر برای تهدید احسان نامی و در اصل برای دورتر کردن فاصله ی او با بچه ها کردم طراحی نوشته هایم در وبلاگ آنتی کاترینا که آدرس آن را فقط برای احسان فرستادم به گونه ای بود که او احساس کند نویسنده این وبلاگ آن سه نفر هستند چون در آنجا از اطلاعاتی حرف زده بودم که خودم از آن اطلاعی نداشتم و آن سه نفر از آن اطلاعات اطلاع داشتند مثلا گفته بودم اگر وبلاگ کاترینا را جمع نکنی به محل کارت زنگ می زنیم در حالی که من اصلا شماره محل کار او را نداشتم و از آن سه نفر یکی شماره را داشت پس احسان با خواندن این تهدید مطمئن می شد که نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که از شماره محل کار او اطلاع دارد و در نتیجه هیچ شکی به من نمی کرد کار دیگری که بلافاصله بعد از تشکیل وبلاگ آنتی کاترینا انجام دادم این بود که وبلاگ کاترینا را جمع کردم و با این کارم اینطور به نظر آمد که احسان از تهدید انجام گرفته ترسیده است و وبلاگ کاترینا را جمع کرده است و با اینکارها همه را از اینکه احسان کاترینا است مطمئن تر کردم .در فروردین هشتاد و چهار در موقعی که می دانستم هیچکس با هومن رابطه ای ندارد و صدای او هم به هیچکس نمی رسد اقدام به راه اندازی وبلاگی به نام « فاشر» کردم و دقیقا ادبیات موجود در آن را طوری تنظیم کردم که همه مطمئن شوند نویسنده ی آن هومن تهرانی است همین اتفاق هم افتاد و همه فکر کردند نویسنده ی فاشر هومن است در حالی که هومن روح اش از آن وبلاگ خبر نداشت بعد برای اینکه به اندازه ای بیشتر بچه ها را از هومن زده و دور کنم در وبلاگ فاشر رسما نوشتم که من هومن تهرانی هستم و این مطالب را می خواهم بر علیه همه ی شماها بنویسم . هومن با دیدن این وبلاگ خیلی تعجب کرده بود و به من گفت یکی به اسم من وبلاگ زده و از من پرسید چکار کنم ؟ من به او گفتم هومن تو اصلا عکس العمل نشان نده اصلا هم این موضوع را تکذیب نکن خودبخود موضوع رفع می شود . هومن هم بخاطر روحیه ی حرف شنوی که داشت قبول کرد و گفت باشه اگر تو می گویی هیچ عکس العملی نشان نده من هم هیچ کاری نمی کنم و هیچ کاری هم نکرد و به هیچ کس هم نگفت که نویسنده وبلاگ فاشر او نیست و چون او به هیچکس نگفت همه فکر کردند نویسنده ی وبلاگ فاشر هومن تهرانی است و این باعث شد تا بچه ها هر چه بیشتر از هومن زده شوند و از او دوری کنند و این یکی از اهدافی بود که من داشتم بعد از مدتی که با وبلاگ فاشر مقداری افشاگری کردم و باعث دوری کامل و نابودی هومن در بین بچه ها شدم آن وبلاگ را تعطیل کردم .
بعصی وقت ها میشد که در یک زمان چند کاترینا می ساختم تا مشوش بودن فضا .
تمام این کارها برای این بود که به همه بگویم خانه ساختن در تارها عنکبوت عاقبت خوش فرجامی ندارد
من با این اقدامات قصد برخورد یا بدنام کردن کسی را نداشتم فقط درصدد بهم زدن فضایی بودم که وجود آن را باعث جری تر شدن افراد همجنسباز برای همجنسبازی بیشتر می دانستم . من گمان می کردم نقطه انحراف همجنسبازان ارتباطات هر چه بیشتر آنان بود پس اگر این ارتباطات نباشد نمی توانند همدیگر را به گناه بیشتر و آلوده گی بیشتر تشویق کنند و دیگران را هم به آلوده گی تشویق .
یکی از مهمترین دلایلی که همه ی شما باید باور کنید که من کاترینا بودم وهمه ی اینها را راست می گویم این است که شما بدانید من هیچوقت همجنسباز نبودم و از آن هم بسیار بدم می آمد . برای اثبات آن مستندات کافی دارم .
آن ها را توضیح می دهم :
1- اولا همه ی کسانی که با من نشست و برخواست داشتند می دانند که من فردی مذهبی بودم
2- در ماه مبارک رمضان تمام روزه هایم را کامل می گرفتم و نمازهایم را هم می خواندم همه این را دیده بودند .
3- در شب های سوگواری ها در مهمانی ها شرکت نمی کردم مثل شب بیست و یکم که من به جای شرکت در مهمانی بچه ها در خانه ماندم و یک مطلب در مورد حضرت علی علیه السلام نوشتم .
4- هیچوقت من لب به مشروب نزدم . گرچه معمولا در هیچکدام از مهمانی ها و جشن هایی هم که برگزار می کردند اصلا مشروبی وجود نداشت و در جمع بچه ها کسی مشروبخواری نمی کرد ولی در همان یکی دوباری که به مناسبت و دلیل خاصی مشروب وجود داشت و بعضی ها هم از آن استفاده کردند همه دیدند که من هرگز لب به مشروب نزدم .
5- یک موضوع بسیار مهمتر که ثابت می کرد نه تنها همجنسباز نبودم بلکه از همجنسبازی هم نبودم و از هر نوع ارتباط جنسی دو نفر همجنس مثلا دو نفر مرد با هم نفرت داشتم این است که شما می توانید از شهود آن را بپرسید .
همانطور که همه می دانند من در این مدت با دو نفر به دلایل کاملا دروغکین بی اف شدم آن دو نفر الان زنده و موجود هستند و شما می توانید از آنها بپرسید من با هر کدام از اینها که بی اف بودم در تمام طول این مدت با یکی از آنها دو بار به اصطلاح سکس داشتم و با یکی دیگرشان سه بار سکس داشتم در تمام این پنج بار سکسی که با این دو نفر داشتم اولا بهیچوجه هیچ نوع عملیات زشت جنسی مرد با مرد نداشتم و فقط چون مجبور بودم وانمود کنم همجنسگرا هستم فقط به هم آغوش گرفتن فرد مقابل بسنده می کردم در عین حال که شدت اشمئزاز و تنفر من در موقع انجام همین عمل در آغوش گرفت خالی هم بسیار معلوم و واضح بود تنفر من از این کار به حدی بود که هر دوی آن دو نفر که در دو زمان جدا بی اف من بودند این را خیلی راحت فهمیدند و تعجب کردند حتی بعد از یکبار که با یکی از آنها به اسم سکس همدیگر را در آغوش گرفتیم فقط در آغوش گرفتیم و نه بیشتر من تا نیم ساعت در حال گریه کردن و استغفار بودم و او هم فهمید من دارم گریه می کنم و حتی یکبار هم وقتی با یکی از آنها در زمان دیگر به اصطلاح سکس داشتم یا همان همدیگر را بغل کردن داشتم بعد پاشدم و روزه ام را گرفتم یعنی من اصلا کاری نکردم و آنقدر از کاری کردن بدم می آمد که کاملا حتی خودم را دور نگه می داشتم از آنکه مرا بغل می کند و خوشبختانه حتی نیاز نشده بود که من به حمام بروم تا بتوانم روزه بگیرم چون اتفاق بدی در من نیفتاده بود و من حتی تحریک هم نشده بودم تا بخواهم به حمام بروم . آخر چرا باید من تحریک می شدم وقتی که از همجنسبازی نفرت داشتم ؟ من تحریک نشده بودم چون همجنسباز نبودم و از همجنسبازی هم متنفر بودم پس پاشدم و روزه ام را هم گرفتم .
در مدت بوجود آمدن کاترینا افراد مختلفی در مورد دلیل کاترینا بودن من فرضیه های مختلفی را مطرح کردند و گفتند :
1- آقای ... گفت من برای ارائه تز خودم که آسیب شناسی است در حال انجام آزمون و خطا بر روی بچه ها هستم
2- آقای ... گفت من چوپان هستم و فرضیه چوپان را طراحی کرد و گفت من بعنوان یک چوپان از طرف حکومت گماشته شده ام که کنترل همجنسگراها را در دست داشته باشم
3- آقای ... گفت من یک همجنسگرای هدفمند هستم و درصدد رادیکالیزه کردن حرکت همجنسگرایان در ایران هستم
4- آقای ... گفت من جاسوس حکومت برای نفوذ و نابود کردن همجنسگراها در ایران هستم
5- آقای ... گفت من درصدد رهبری جریان همجنسگرایی در ایران هستم
هیچکدام از اینها نبود من روانشناسی خوانده ام آسیب شناسی هم خوانده ام ولی خیلی قبل از این تاریخ فارغ التحصیل شده ام و نیازی به ارائه هیچ تزی به جایی نداشتم چوپان هم نبودم چون کسی از من نخواسته چوپانی کنم همجنسگرا هم مطلقا نبودم که بخواهم چیزی را رادیکالیزه کنم و جاسوس هم نبودم چون اساسا فکر نمی کنم همجنسگراها در حال انجام کار عجیب و غریب و خطرناکی باشند که حکومت کار و زندگی اش را رها کند و تصمیم بگیرد که داخل آنها جاسوس و نفوذی بفرستد . آنها اصلا نیازی به فرستادن جاسوس به داخل خودشان ندارند چون هیچ کار خطرناک و عجیب و غریبی نمی کنند و حکومت هم خودش خوب این را می داند خوب های آنها خوب هستند بدهای آنها بد درست مثل تمام آدم های خوب بد در این مملکت . درصدد رهبری همجنسگرایان ایران هم نبودم چون اصلا همجنسباز نیستم .
من فقط یک مسلمان ایرانی معتقد به اصول و مبانی انسانی و اسلامی خودم بودم که تمایل داشتم تا جایی که می توانم به هموطنانم که دچار اشتباه و انحراف هستند کمک کنم که به اشتباه خود پی ببرند و بهترین راه اینکار را هم ورود به آنها و آشنا کردنشان با دنیای پوشالی اشان و برخورد با بیت العنکبوتشان می دانستم . هدفم از راه انداختن تمام کاتریناها هم آزار دادن و اذیت کردن کسی نبود بلکه هدفم این بود که آنها را به خودشان بیاورم .
ولی بعد از مدتی متوجه شدم که اولا این اصلا وظیفه ی من نیست بلکه وظیفه ی جامعه شناسان روانشناسان و مصلحین اجتماعی است که با آنها نشست و برخاست کنند تا بتوانند با معضل همجنسبازی درست و ریشه ای برخورد کنند دوما به همان اندازه که در بین آنها آدم های پدرسوخته و بی شرف و بی همه چیز هست در بین سایر گروه های اجتماعی هم آدم های پدرسوخته و بی شرف و بی همه چیز هست پس من نمی توانم مثلا وارد تمام گروه های دزد بشوم یا گروه های قاچاقچی بشوم تا به آنها بگویم دست از این کار بردارند . ضمن اینکه در این مدت من در بین آنها آدم ها خیلی خوب و حتی مومن و نماز خوان هم دیدم و دلم برای آنها بسیار می سوزد و برایشان دعا می کنم که خدا از سر تقصیراتشان بگذرد و خدا به آنها توفیق توبه بدهد . از همه ی آنها هم حلالیت می طلبم و برای آنها آرزو می کنم که خداوند همیشه درهای توبه اش را به روی تمام بندگانش باز بگذارد .
به همه ی آنها توصیه می کنم اگر از راه تبلیغات فریبنده ی غربی و هوا و هوس به طرف همجنسبازی گرایش پیدا کرده اند دست از این رفتار بردارند و توبه کنند و به مغفرت خداوند رحمن و رحیم امیدوار باشند اگر هم فکر می کنند مریض هستند به طبیب مراجعه نمایند و اگر هم فکر می کنند انسان هستند مثل یک انسان پاک به زندگی خود ادامه دهند .
در انتها بار دیگر می گویم
1- پیمان آرمانخواه هیچکدام از کاتریناها نبود و پسورد وبلاگ باربد را هم او سرقت نکرد
2- تصاحب کننده ی وبلاگ سهراب احسان نامی نبود
3- هیچوقت هیچکدام از کاتریناها احسان نامی نبود
4- هومن تهرانی هیچکدام از کاتریناها نبود و فاشر هم او نبود
5- هیچکدام از بچه ها در هیچ مقطعی کاترینا نبود
6- تمام کامنت های مربوط به این موضوع با انواع و اقسام اسامی که در همه ی وبلاگ ها گذاشته می شد من بودم
7- تمام کاتریناها و تمام وبلاگ های مجهول با اسامی و عنوان های متفاوت که در طول این سه سال ایجاد شد (اعم از ترجیحا صفر کلوین . خفاش قبر زاد . سهراب . فاشر . آنتی کاترینا . سگ کشی . پمی . پیمان آرمانخواه . ) من بودم
بدیهی است اکنون وقت آن است که بگویم نه من نه هیچکس دیگر تا وقتی که خود انسان ها نخواهند با ذات خود درست کنار بیایند هیچکس هیچ کاری نمی تواند برای آنها بکند و تلاش آنها برای اصلاح ذات انسان ها عبث و بیهوده خواهد بود . پس با استغفار به درگاه الهی از اینکه در این مدت وقت خود را بیهوده برای چنین کاری گذاشتم با آرزوی راهگشایی کسانی که خود را همجنسگرا می دانند بسوی نور و رستگاری و رهایی از ظلمات و با آرزوی خوشبختی برای تمام انسان هایی که با هر عیب و ایراد و گرایشی انسان هستند برای همیشه دنیای نت را ترک نموده و اعلام می دارم که شهرام شهرزاد کذایی برای همیشه مُرد .