تبليغاتX
یاد یار مهربان

یاد یار مهربان

میز مطالعه ی آزاد آثار مربوط به شهرام شهرزاد

باربد دوست داشتنی که یکی از قدیمی ترین وبلاگ نویس های ما هست باربد عزیز دلم یه خبر عالی داد اینکه همه ی وبلاگ های مسدود شده باز شدند کلی مطلب محشر از همه ی بچه ها گیر آوردم وبلاگ شماره 2 شهرام شهرزاد هم که مسدود شده بود را پیدا کردم کلی مطلب جدید که به مرور همینجا میذارم . حالا که بازیه اولین وبلاگ دگرباشی هست یه مطلب توپ از شهرام شهرزاد که در 23 دیماه 1383 نوشته و یه مطلب  عالی که سهراب در تاریخ 10 مهر 1383 نوشته اینجا می نویسم . در ضمن یک کار عالی دیگه هم باربد انجام داده و کلیه مطالب وبلاگ های قدیمی خودش رو در وبلاگ خودش گذاشته کاری که من می خواستم حتما بعد از آوردن نوشته های شهرام شهرزاد اون کار رو انجام بدهم .

 

نوشته شهرام شهرزاددروبلاگ هزار ویک شب ناگفته ی من2:

 

جمعه، 23 دی، 1383


پرنيان ما ...

هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه ـ باغ های ِ حکايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه ی محزونی .......
اولين وبلاگی کـه از جنس خودمون ديـدم تناقض بـود ... دو ، سه
سال پيش ، کـامـلا اتفاقی پيداش کـردم ، اصـلا دنبال وبـلاگ های
اينجوری ! ! نبودم چـون فکر نمی کردم وجود داشته باشند ... فقط
اسم تناقض بود که منو بطرف خودش کشوند ، بعد که وارد دنيای
تناقض ! شـدم ديدم وای ی ی چه خـدای منی ! و در چشمه ای کـه
در کنـار وبـلاگ اش می جوشيد در وبلاگ هايی کـه لينک داده بـود
شنـا کـردم . روحم در ضـيـافت تعميـد وبـلاگ های همجنسم تمـام ِ
غسل ها را پذيرا شد ... سعيد پارسا... احسان... سليطه بزرگ ...
مانی... بهروز... شهاب... و... پرنيان ! پرنيان ! پرنيان !
وقتی بـه پرنيان رسـيـدم تمـام خستـگی ِ بيست و چنـد سـالـه ام بـه
آرامش رسيد و عمق !
وقــار و سـنـگـيــنـی و عـمـيـق و عـلـمـی نـويـسـی ِ او ، مـسـتـی ِ
هـوشــمـنـدانـه ای را ارزانـی ام مـی کـرد و مـن در ايـن مـسـتـی
بی محـابـا تـا همـه جـا تلـو تلـو می خـوردم ... و در ايـن تلـو تلـو
خوردن ِ خود دهها گی سرگردان را با دهها نسخه از نوشته های

او بـه مـسـتی ِ هوشمندانـه مهمان کـردم ، همجـنسگـرايانی کـه در
طول زنـدگی ِ سـراسـر مظلـومـيـت و غـربـت خـود مـيهـمان هيچ
ضيافتی نبودند غير از تحقير و تخفيف و تهديد ...
و هنـر ِ پرنيان مهمـانـداری در نـوانـخانـه ای بـود کـه غنی ترين
اغنیا در آن به جبر و به تحقير روزگار می گذراندند ...
پرنيان
وبلاگ نبود
بستری بـرای بـه آرامش رسيدن جـان های خسته ای بـود کـه در
زير ضرب و زور جهل و نادانی شرحه شرحه گشته بودند .
بـه جرات می گويـم و بـر ايـن گفته ام دليل دارم ، کـه تـا قـبـل از
پـيـدايش پرنيان ، تفکـرات همجنـسگـرايـان در ايـران بـه بـلـوغ و
بـالنـدگی کـه شـايستـه ی ايـن جـريـان ريـشـه دار و اصيـل اسـت
نرسيـده بـود ، و ايـن زايش و تولد زيبا کـه با اپسيلون آغاز گشته
بـود بـا پيدايش پرنيان بـه بلـوغ و عمـق و اصالـت زيبنده ی خود
رسيد... و اين برترين و بارزترين و ماندگارترين هنر پرنيان در
ايـن ديـار بود کـه برای هميشه بنام او در قلب های ما حک خواهد
شد ...
پرنيان
وبلاگ نبود
هويت ما بود
زندگی ما بود
زندگی ما از روز ازل تا زمان رهايی
زندگی ما به طول دردهای تمام انسان ها
به طول بودن همجنسگرايان در عرض ِ ! زندگی انسان ها ...
به همين کوتاهی ! ...
حال پرنيان ِ ما بار ديگر با نامی ديگر آمده است :
http://narcissusg.persianblog.ir/
پرنيان ما
ما هميشه به تو محتاجيم
با هر اسمی که بيايی ...
... و هر رسمی که بمانی
... پس تو بمان
... تو بمان
حميد عزيزم
برای من هيچوقت
هيچکس
پرنيان نمی شود
...
هميشه يکی هست
... که مثل هيچکس نيست .

 

نوشته ی سهراب در وبلاگ تدفین مردگان :

جمعه، 10 مهر، 1383

 

قمار آخر

 

آخر :

اولين بار وبلاگ باربد بود که مرا به نوشتن مشتاق کرد . نوشتن در کسوت يک همجنسگرا . نه من هيچ گاه اين هويت را عريان نکرده بودم . من اهل عريانی نبودم . حجابم سراسر خودم بود و هيچ کس نميدانست پس پرده چهاست . حالا پرده بر افتاده است .

آن روزها دريافتم که نسل تازه يی از وبلاگ نويسان باليده است . نوشته های باربد و شهرام  و پرنيان به هرزه نگاری و خاطره نويسی نويسندگان پيشين ماننده نبود . حالا شمار اين نويسندگان بيشتر هم شده . همواروتيسم با آن وقار علمی ، تا شرابی بخوريم و تلخی خياميش ، احسان و شوق جوانيش و باد در گندم زار طلايی تابستان . اينها کم نيست . باز هم هستند ، آمده يا در راه .

 

سنت ما تدفين مردگان است . سنتی عتيق است اين ، سنتی به غايت تلخ . در نهايت تلخی ...

قهوه با حبه های قند شيرين ميشود ، زندگی با لبخند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:12  توسط دوست  | 

- غیر از این وبلاگ ها که در اینجا آمد نامه ای به دست من رسید در آن نوشته بود هم سرشت اول و مورچه هم شهرام شهرزاد بودند ولی چون دلیل قانع کننده ای برای این ادعا نبود و فقط آن دوستی که نامه را داده بود اشاره به همزمانی رفتن شهرام شهرزاد،آرشین تیموریان،هم سرشت اول و مورچه کرده بود برای من این دلیل نمی توانست دلیل قطعی باشد چون اگر به این ادعا گوش می دادم ممکن بود کسی بیاید و ادعا کند هم سرشت دوم و هم سرشت سوم و یا مورچه پانزدهم و هنری شانزدهم هم او می بود . ولی اگر کسی دلیل قانع کننده تری دارد که هم سرشت اول و مورچه هم شهرام شهرزاد بودند برای من بفرستد تا در اینجا این وبلاگ ها را هم بعنوان وبلاگ های شهرام قرار بدهم 

تا اینجا هر چیزی که از شهرام داشتم یا برایم فرستاده شده بود گذاشتم اگر دوستی مطلبی از آرشیو خودش دارد که من نداشتم و نگذاشتم برایم بفرستد تا اینجا بگذارم.

تا آن موقع که مطلب جدید برسد این وبلاگ به روز نمی شود و ... 

                                                            

 

 

                                                                  

                                                                   

                               پایان                             

                                                                  

                                                                  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط دوست  | 

- میرزا کسری بختیاری در وبلاگ خود این مطلب را در مخالفت با نظر شهرام شهرزاد راجع به جنگ که گفته بود دفاع مقدس نوشت.

                                                                

جنگ مقدس است؟!

 

25 02 2008

چندی پیش لینک وبلاگی برای من فرستاده شده بود که نوشته های شخصی به اسم «شهرام شهرزاد» در آن وبلاگ گذاشته شده بود. چند تا از پستهای وبلاگ را خواندم. به جز آن داستانی که آنرا هم به طور کامل نخواندم، آنقدر برای من جذابیت نداشت که به خواندن ادامه بدهم.  البته احتمالاً این وبلاگ در زمان خودش، یا برای یک تازه وارد می تواند جذاب بوده و باشد اما در این زمان برای من چیزی نیست به جز یک وبلاگ تکراری.

از حرفهای بی پایه و اساسی که در مورد نسبت دادن این وبلاگ به نسیم نوشته شده بود می گذرم؛ چون برای کسانی که چند مطلب از نسیم خوانده اند و با بخشی از اعتقادات او آشنائی دارند به وضوح مشخص است که نویسنده ی چنین وبلاگی نسیم نبوده. من که حتی دلیلی نمی بینم نسیم خواسته باشد وبلاگی زده باشد و عقاید خود را با 180 درجه تغییر بیان کند چون در این صورت احتمالاً باید مقدار زیادی وقت به زندگی بدهکار بوده باشد.

و اما آنچه که باعث شد اقدام به نوشتن پستی درباره ی «شهرام شهرزاد» بکنم اشاره ی ایشان به مقدس بودن جنگ ایران و عراق است! به نظر من اگر هر انسان عاقلی این جمله را بخواند به پوچی آن و وجود احساسات بیمارگونه ی نهفته در دل این جمله پی خواهد برد. جنگ ایران و عراق مقدس بود! در اصل می خواستم بنویسم جنگ مقدس است اما دیدم بهانه خواهند آورد که منظور ما جنگ ایران و عراق بود. جنگ، جنگ است و فرقی ندارد بین چه کسانی باشد. اما من برای بهانه ندادن به دست دیگران به این مورد خاص جنگ ایران و عراق اشاره می کنم.

 جنگ مقدس است! کدام انسان عاقلی این دو واژه را با هم همخوان می داند؟! و اما چرا ما ایرانیان اینقدر می گوئیم جنگ مقدس است اما یکبار از دهان ما خارج نمی شود که صلح مقدس است؟! اصلا تقدس چیست؟ به نظر من تقدس بخشیدن به یک موضوع تبدیل کردن آن موضوع به یک بت است و بت کردن یک شخص یا موضوع از دیدگاه روانشناسی برخاسته از حقارت نفس فرد است. من شاید بتوانم در زبان ادبیات و در شعر و نوشته های رمانتیک به خاطر وجود آن ذات اغراقی که در دل اینگونه نوشته ها نهفته است به کار بردن واژه ی تقدس را بپذیرم، اما در توصیفات و بحث های جدی صحبت کرن از تقدس را یا نشانه ی حقارت نفس اشخاص می دانم و یا نشانه ی عوامفریبی.

 شهرام شهرزاد در توجیه این اعتقاد خود از «محمود دولت آبادی» نام می برد و اشاره دارد که چون «محمود دولت آبادی» معتقد است جنگ ایران و عراق یک جنگ مقدس بوده، درنتیجه، آن جنگ مقدس بوده. چه دلیل قانع کننده و مستحکمی! من می خواهم از ایشان بپرسم از زبان «محمود دولت آبادی» آیه نازل می گردد که اعتقاد به غلط بودن آن نشان بر کفر باشد؟ کما اینکه اعتقاد بر صحت بی چون و چرای آیات کتب الهی هم باز به نظر من نوعی اعتقاد کورکورانه و به دور از عقل و خردمندی است.

 «محمود دولت آبادی» اگر جایزه ی نوبل ادبیات و حتی صلح را هم برده باشد باز با بیان این جمله نشان داده که بخشی از اندیشه های وی بی پایه و اساس و به دور از اندیشه هایی انسانی است. از طرفی به نظر من حتی نبوغ یک انسان در یک زمینه ی ادبی یا هنری، دلیل بر انسان بودن یا درست بودن اندیشه های آن فرد نیست. البته منظور من صد در صد به آقای دولت آبادی نیست و قصد من این نیست که بخواهم شخصیت چنین فردی را زیر سؤال ببرم بلکه می خواهم بگویم که هنرمند بودن یا ادیب بودن فرد، دلیل بر انسان بودن، صلحجو بودن و یا بی عیب و نقص بودن وی نمی باشد.

 یکبار جمله ای از «شهریار» - شاعر بسیار معروف و پرطرفدار ایرانی- شنیدم که شنیدن همان یک جمله باعث شد که هرگز به دنبال این نباشم که وقت خودم را برای خواندن اشعار چنین شخصی، هرچند هم از نظر ادبی جزو برترین اشعار ایران باشند، تلف نمایم.

 سالها پیش از «شهریار» در یک مصاحبه ی رادیوئی پرسیده می شود که بهترین شعر از نظر شما چیست و ایشان به یکی از شعارهای مربوط به «خمینی» اشاره می کنند که من متأسفانه آن شعار را به خاطر ندارم. فقط در لحظه ای که پدرم این ماجرا را برای من تعریف کردند و آن شعار را برای من تکرار نمودند به این فکر می کردم که یک شاعر، و یک انسان چقدر باید حقیر باشد که یک چنین اعتقادی داشته باشد. یعنی «شهریار» به عنوان یک شاعر باید چنین جمله ای که حتی جزو شعارهای موزون هم نبوده را بهترین بیت تاریخ ادبیات فارسی بداند! و برای من همین بس بود که که وی شیفته ی کسی است که ….

در پایان لازم می دانم به این نکته اشاره نمایم که من برخلاف بعضی از ایرانیها هیچ خصومتی با خانواده های شهدا و جانبازان ندارم. من دیده یا شنیده ام که همسر یک شهید با چه مشقتی فرزندان خود را بزرگ کرده و یک جانباز با چه زحمتی خرجی خود و پدر مادر فقیرش را می داده و وقتی هم که از دنیا رفته مردم برای مخارج مراسم عزاداری او پول جمع می کردند. اما هیچ کدام از این واقعیت های تلخ و فداکاری ای که این افراد انجام دادند و شاید حتی مجبور به انجام آن شدند که باز هم در اصل منجر به قربانی شدن و مورد ظلم واقع شدن آن افراد و خانواده هایشان شده دلیل بر مقدس بودن و حتی لازم بودن آن جنگ و یا هر جنگ دیگری نبوده و نمی باشد. انسانها اگر نسبت به یکدیگر حریص نباشند و یا اختلافات خود را با گفتگو حل و فصل نمایند، اگر به انسانیت بیاندیشند و اگر به عقاید یکدیگر احترام بگذارند و تفاوتها را بپذیرند، هرگز جنگی صورت نخواهد گرفت. انسان مثبت حتی نمی گوید من با جنگ مخالف هستم، او می گوید من به صلح می اندیشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط دوست  | 

- وفا در وبلاگ از سرزمین آفرینش این نامه را در تاریخ جمعه 2 شهریور 1386 در وبلاگ خود گذاشت که برای شهرام نوشته .

                                                                

پاسخی برای آقای شهرام شهرزاد

 

 

به نام آفریدگاری که قلم ٬ دانش و آگاهی را آفرید .

 

بعضی از مردم با درویی می گویند به خدا و روز واپسین ایمان داریم ٬ در حالی که باور ندارند . در دل های آناه بیماری نفاق و عناد جای گرفته ٬ در نتیجه خدا بر بیماری شان افزود و به کیفر دروغ پردازی شان عذابی دردناک در انتظار دارند .

 

  آیات ۸ و ۹ و ۱۰ سوره مبارک بقره

 

آگاهانه حق را به باطل می آمیزید و آنرا کتمان می کنید . آیا مردم را به نیکی فرا می خوانید و خود را از یاد می برید ؟ حال آنکه کتاب آسمانی می خوانید . چرا درک نمی کنید ؟

 

 آیات ۴۲ و ۴۳ سوره مبارک بقره

 

این نوشته پاسخی است برای فردی به نام شهرام شهرزاد. در حقیقت من شناخت درستی از ایشان ندارم ٬ در مورد پستی هم که ایشان جدیدا در وبلاگشون گذاشتند ٬ حتما آدم هایی هستند که برای پاسخ دادن شایسته تر باشند٬ و در واقع من هیچ آگاهی از آنچه در این سه سال اتفاق افتاده ندارم ٬ زیرا " سرزمین آفرینش " من دقیقا یک روز بعد از آخرین پست شهرام شهرزاد آغاز به کار کرد .

 

اما اگر تصمیم گرفتم به نوشته های شهرام شهرزاد پاسخ دهم به خاطر این است که او دلیل کارهای ۳ ساله اش را دفاع از دین و آیین و اقدام برای اصلاح جامعه بشری عنوان کرده بود .

 

در اینجا نمی خواهم به عنوان نماینده " جامعه ی اقلیت های جنسی "  برای شهرام شهرزاد کذایی چیزی بنویسم . دلیل نوشتنم دفاع از دین و آیین ای است که امروز تا به اندازه ای مظلوم واقع شده که هر کس هر اقدام خودسرانه ای را با نام آن توجیه می کند ٬ فردی دروغ هایش را با نام آن توجیه می کند ٬ فردی دزدی اش را ٬ قردی ستمش را ٬ گناه اش را ٬ نادانی اش را و . . .

 

آقای " شهرام شهرزاد " در نوشته ات بارها گفته بودی که " یک مسلمان ایرانی و معتقد به اصول اسلامی و انسانی هستی " که هدفت از همه این برنامه ها اصلاح جامعه ی به اصطلاح فریب خورده اقلیت هاست .

 

آقای محترم ٬ نزدیک به یک سال می شود که وبلاگی به عنوان " سرزمین آفرینش " را دارم ٬ در تمام روزهایی که برای این وبلاگ می نوشتم ٬ در تمام زمان هایی که به این سرزمین فکر می کردم ٬ هدفم چیزی جز گسترش اندیشه و آگاهی نبود ٬ هدفم چیزی جز اعتلای نام میهن و آیین نبود . کمتر پستی می توانی پیدا کنی که با کلامی از کتاب آفرینش ( قرآن ) شروع نشده باشد . اما . . .

 

آقای " شهرام شهرزاد " در نوشته ات بارها گفته بودی که " یک مسلمان ایرانی و معتقد به اصول اسلامی و انسانی هستی " و هدف ات از همه این برنامه ها را اصلاح جامعه ی به اصطلاح فریب خورده اقلیت ها معرفی کرده بودی .

 

آقای " شهرام شهرزاد کذایی " شما برای اثبات مسلمان بودن خودتان دلیل آورده بودید . من هم مسلمانم ٬ اما برای مسلمانیم دلیل نمی آورم ٬ من مدعی نیستم که تمام روزه هایم را گرفته ام و یا اینکه هیچگونه نماز نخوانده ای ندارم . در ابتدای نوشته ام دو آیه از آیات خداوند را نوشتم ٬ یک بار دیگر به آیات نگاه کن ٬ آیا احساس نمی کنی شامل حال شما می شود ؟

 

آقای شهرام شهرزاد ٬ آیا دین ما تنها نماز خواندن و روزه گرفتن و شراب نخوردن را نشان دینداری می داند ؟

 

آیا گناهی بزرگتر از ستم و نفاق وجود دارد ؟ آیا در کتاب خدا گفته نشده که " آیا حق را به باطل میامیزید ؟ " آیا در کتاب خدا نگفته " آیا مردم را به نیکی فرا می خوانید و خود را از یاد می برید ؟ حال آنکه کتاب آسمانی می خوانید . چرا درک نمی کنید ؟ "

 

آقایشهرزاد ٬ کمی به جملات کتاب خدا فکر کن ٬ آیا کاری که شما در این سه سال کرده بودید ٬ جز نفاق ٬ دروغ و ستم بوده ؟

 

آقای شهرام شهرزاد ٬ برای اطمینان خاطر شما می گویم ٬ من هم همچون بسیاری دیگر ٬ منتظر ظهور منجی بزرگ آخر زمان هستم ٬ من هم در انتظار مهدی موعود هستم ٬ همانطور که می دانم مسیحیان در انتظار ظهور عیسی مسیح و زرتشتیان در انتظار سوشیانت هستند .

 

من هم همچون شما از بسیاری از پلیدی های جامعه در رنجم ٬ از مهمانی هایی که به مراسم فساد بدل می شود ٬ از گناهکاری ها ٬ از زشتی ها ٬ چه در جامعه بزرگ مان و چه در جامعه ی کوچک اقلیت های جنسی .

 

اما باور کنید راهی که انجام داده بودید سراسر خطا بوده ٬ شما نه تنها کمکی به اصلاح این جامعه نکردید بلکه با گرفتن فضای تبادل فرهنگی شان ٬ آنان را مجبور کردید که به جای وبلاگ ها به جمع های دیگری بپیوندند .

 

آقای شهرزاد ٬ انداختن انسان ها به جان یکدیگر و خراب کردن رابطه ها همگی نقشه های شیطانی ست زیرا بنا بر گفته خداوند ( در سوره مبارک فاطر ) شیطان مسئول فاصله هاست . پس هرگاه به ایجاد فاصله و نفاق فکر کردید بدانید که شیطان در نزدیکی قلبتان خانه ای برپا کرده است .

 

اقدامات شما نه تنها انسانی نبوده بلکه بالاتر از آن ٬ به هیچ عنوان اسلامی هم نبوده ٬ شما اگر به فکر اقدام اسلامی هستید ٬ به گستر ش اندیشه ها کمک کنید و نه به سلاخی اندیشه ها . زیرا اسلام دین اندیشه و آگاهی است .

 

آقای  شهرزاد ٬ باور کنید ٬ خطای بزرگی مرتکب شده اید ٬ نوشته بودید که " به همه ی آنها توصیه می کنم اگر از راه تبلیغات فریبنده ی غربی و هوا و هوس به طرف همجنسبازی گرایش پیدا کرده اند دست از این رفتار بردارند و توبه کنند و به مغفرت خداوند رحمن و رحیم امیدوار باشند اگر هم فکر می کنند مریض هستند به طبیب مراجعه نمایند و اگر هم فکر می کنند انسان هستند مثل یک انسان پاک به زندگی خود ادامه دهند "

 

آقای شهرزاد می خواهم به شما پیشنهاد دهم که " توبه کنید ٬ باشد که خداوند بخشاینده بخشایشگر ٬ ذره ای از اشتباهتان را ببخشد " زیار که گناه شما بسیار بالاتر از آنانی است قصد هدایتشان را داشته اید .

 

آثای شهرزاد ٬ به شمایی که مدعی هستید روانشناسی و جامعه شناسی خوانده اید توصیه می کنم ٬ بیشتر در زمینه اقلیت های جنسی مطالعه کنید ٬ تا بدانید که آنها نه بیمار هستند ونه به واسطه اینگونه بودنشان گناهکار می باشند ٬ هرچند که گناه انسان ها به دلیل اعمال آنهاست و اقلیت ها هم ٬ همچون بسیاری دیگر بار گناهان زیادی را بر دوش می کشند .

 

آقای محترم ٬ گرایش اقلیت ها یک پدیده فرا روانی است ٬ این مشکل نه بیماری فیزیکی است که با مراجعه به دکتر حل شود و نه مشکل روانی است که با مراجعه به روانشناس حل شود ٬ این مشکلی است فرا روانی که هرکس بتواند در راهش قدم بگذارد می تواند مشکل را حل کند .

 

در تمام این نوشتار شما را نقد کردم ٬ در پایان ذکر یک نکته ضروری است . من هیچگاه فرصت خواندن نوشت های شما را پیدا نکرده ام ٬ زیرا همه آرشیوتان را پاک کرده بودید .

 

اما آقایشهرزاد ٬ نوشته بودید ٬ که در وبلاگتان از معنویات می نوشتید و نیز کسانی که هجمه های ناروا به دین و آیین داشتند را نقد می کردید ٬ از این بابت از شما تشکر می کنم ٬ تشکر می کنم به خاطر اندیشه اصلاح و نه به خاطر عملکردتان ٬ زیرا که بر عملکرد شما نقد بسیار دارم .

 

من هم معتقد هستم باید بیشتر به معنویات نزدیک شویم ٬ راهی جز این برای انسان ها نمانده ٬ برای دمی آسایش و آرامش به آغوش هزاران نفر پناه می بریم ٬ دریغ از آنکه خدایی وجود دارد که آغوشش را صمیمانه برایمان باز کرده است ٬ دریغ از آنکه او در انتظار ماست تا صدایش کنیم .

 

آقایشهرزاد ٬ از طرف خودم از شما درخواست می کنم ٬ بازگردید و بنویسید و اصلاح کنید ٬ اما صادقانه ٬ به دور از درویی و نفاق و دروغ .

 

بگذارید نقدتان کنند ٬ شما نقد کنید ٬ اگر به فکر اصلاح هستید بیایید ٬ نباید خسته شویم ٬ برای شناخت مسیر می توانیم به همدیگر کمک کنیم .

 

با آرزوی  سلامتی ٬ آرامش ٬ امید و آگاهی و عقیده برای شما و همه دوستان .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط دوست  | 

- رضا شب بین که در شهریور 1386 با نام یک مقتول فرای و نسبتا خطرناک وبلاگی به نام «آغازی» راه انداخته بود و در آن مطلب می نوشت این مطلب را در تاریخ یکشنبه 4 شهریور 1386 در وبلاگ آغازی نوشته که برعلیه شهرام بود .

                                                               

تمام قتل ها کار او بود

برای بعضی ها دین و مذهب مثل قل و زنجیری میمونه که دست و پاشون رو بسته و نمیتونن باهاش خیلی از کارهایی رو که دوست دارن رو انجام بدن. یکی از کار هایی که بعضی از مردها دوست دارن "فاحشه بازی" هست. اگر مرد، دین و ایمونش قوی باشه که کلا بی خیال "فاحشه بازی" میشه. اما اگر، هم خدا رو بخواد و هم خرما، تبدیل به یه لجنی میشه مثل سعید حنایی (قاتل زنان خیابانی مشهد)

تف تو روحش!!! قاتل کثیف!!!!!!    

جهت اطلاع از جزئیات قتل ها می توانید به روزنامه های تابستان و پاییز ۱۳۸۰ مراجعه کنید

http://www.iran-newspaper.com/1380/800125/html/casual.htm
http://www.iran-newspaper.com/1380/800706/html/social.htm
http://www.iran-newspaper.com/1380/800508/html/casual.htm

شاید متن زیر هم بخش هایی از دادگاه سعید حنایی باشه!

قاضی: آیا شما ارتکاب به موارد متعدد قتل را می پذیرید؟

سعید حنایی: من هیچوقت قاتل نبودم.این اقدامات من صرفا به منظور اصلاح یک فساد اجتماعی بود.

 

قاضی: آیا شما زنان مشهد را نربودید؟ و پس از مورد تجاوز قرار دادن به قتل نرساندید؟  

سعید حنایی: تمام این کارها برای این بود که به همه بگویم فحشا و بی بند و باری عاقبت خوش فرجامی ندارد.

من با این اقدامات قصد آزار و اذیت کسی را نداشتم فقط درصدد بهم زدن فضایی بودم که وجود آن را باعث جری تر شدن زنان خیابانی برای فساد بیشتر می دانستم. من گمان می کردم عامل اصلی علنی شدن فساد در جامعه آزادی بی قید و شرط زنان خیابانی بود اگر این آزادی نباشد آنها نمی توانند جوانان را به گناه بیشتر و آلودگی تشویق کنند.

قاضی: سوالم را دوباره تکرار می کنم آیا شما زنان مشهد را نربودید؟ و پس از مورد تجاوز قرار دادن به قتل نرساندید؟  

سعید حنایی: یکی از مهمترین دلایلی که همه ی شما باید باور کنید که من همه ی اینها را راست می گویم این است که شما بدانید من هیچوقت با زنان خیابانی رابطه نداشته ام و از آن هم بسیار بدم می آمد . برای اثبات آن مستندات کافی دارم.

1- اولا همه ی کسانی که با من نشست و برخواست داشتند می دانند که من فردی مذهبی بودم.

2- در ماه مبارک رمضان تمام روزه هایم را کامل می گرفتم و نمازهایم را هم می خواندم همه این را دیده بودند .

3- در شب های سوگواری ها در مهمانی ها شرکت نمی کردم مثل شب بیست و یکم در خانه مان هیت آورده بودم.

4-   هیچوقت من لب به مشروب نزدم.

قاضی: باز هم به سوالات من جواب ندادید و حرف خودتان را می زنید. آیا شما با زنانی که ربوده بودید رابطه جنسی هم بر قرار می کردید؟

سعید حنایی:  بهیچوجه هیچ نوع عملیات زشت جنسی نداشتم.فقط به هم آغوش گرفتن فرد مقابل بسنده می کردم در عین حال که شدت اشمئزاز و تنفر من در موقع انجام همین عمل در آغوش گرفت خالی هم بسیار معلوم و واضح بود. حتی یکبار که  یکی از آنها را فقط در آغوش گرفتم و نه بیشتر، من تا نیم ساعت در حال گریه کردن و استغفار بودم  و او هم فهمید من دارم گریه می کنم

قاضی: شما متهم به قتل 16 نفر هستید ...

 

نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:20  توسط یک مقتول فراری و نسبتا خطرناک |  7 بدمستی 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط دوست  | 

- ادامه ی دو پست از وبلاگ هزار و یک شب ناگفته من 1 به ترتیب تاریخ نوشته شدن از تاریخ 13 شهریور 1386 تا تاریخ 31 مرداد 1386

شهرام بعد از یکسال که سکوت کرده بود پست 13 مرداد 1386 خود را نوشت او قبل از این پست یک ایمیل فوری و محرمانه فرستاد چون برای من فرستاد احتمال می دهم آن را برای اکثر وبلاگ نویس ها فرستاد ولی بخاطر محرمانه بودن اش نمی توانم اینجا بیاورم ولی در آن همه را متوجه ی یک خطر خیلی مهم و جدی کرد همزمان با آن ایمیل پست 13 مرداد 1386 خود را نوشت و در آن با روحیه و حسی عجیب شعر مرغ سحر را آورد آنها که ایمیل او را دریافت کردند حتما فهمیدند چرا او این شعر را نوشت آنها هم که آن ایمیل را دریافت نکردند شاید هیچوقت نفهمند که موضوع چه بوده است .

پست بعدی شهرام که طبق وعده ی او در تاریخ 31 مرداد 1386 نوشته شد عجیب ترین و شوک آورترین نوشته ی تمام طول تاریخ حیات وبلاگ نویسی شهرام شهرزاد بود . من خودم بعد از یکهفته که از شوک در آمدم با خواندن آن تا چند ماه کارم گریه کردن و فریاد زدن بود آن نامه را بیشتر از هزاران بار خوانده ام

بعضی ها که با او دشمنی های کور داشتند شروع به فحاشی و متلک گویی کردند و بعضی ها هم که اصلا از نزدیک او را بشناسند و یا دقیق در جریان مسائل باشند خطاب به او نامه ای نوشتند و کاملا به بیراهه رفتند ولی هیچوقت هیچکس نیامد تا آن را تجزیه تحلیل کند یا حداقل دلایل خود را برای درست بودن آن نامه یا غلط بودن آن برای همه مطرح کند مخصوصا کسانی که با او نزدیکی بیشتری داشتند .

دشمنان اش بیش از حد در حق او دشمنی کردند و دوستان اش هیچ کاری برایش نکردند (شاید هم خودش خواسته بود) شهرام شهرزاد در نامه ی آخر مسئولیت تمام اتفاقات و اشتباهات همه را بعهده گرفت و رفت

ولی هیچوقت هیچکس آن را باور نکرد .    

                                                              

شنبه، 13 مرداد ، 1386

 

در کنار خدایی که به آن ایمان دارم من آماده ام و منتظر و می دانم که خدا مرا می داند

دیشب خواب وحشتناکی دیدم بیدار شدم و یک ریز دارم این شعر را گوش می کنم و زمزمه می کنم :

مرغ سحر ناله سر کن ...داغ مرا تازه تر کن

زاه شرر بار این قفس را ... بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ ... نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را .... پر شرر کن

ظلم ظالم جور صیاد .. آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت .... شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است گل به بار است ...ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین... دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن

***

آن « بزودی » را که در پست 31 مرداد 85 گفتم در 31 مرداد 86 برایتان می گذارم . اگر زنده بودم .

 

چهارشنبه، 31 مرداد ، 1386

این وبلاگ روز هفتم می می رد

تمام کاتریناها من بودم

·    من هیچوقت همجنسباز نبودم

·     ورود من به جمع همجنسگراها برای اصلاح یک انحراف اجتماعی بود

·    بعد از مدت ها بودن در بین آنها فهمیدم که انحراف در بین تمام لایه های اجتماعی نسبی است

·    الان معتقدم در بین تمام انسان ها همه جور انسانی وجود دارد از کثافت و آشغال و پلید گرفته تا وارسته و منزه و انسان . و در این زمینه فرقی هم ممکن است وجود نداشته باشد بین کسانی که همجنسگرا هستند یا همجنسگرا نیستند

·   در بین همجنسبازها افراد بسیار کثیفی وجود دارند و البته در بین همجنسگراها افرادی هم هستند که واقعا انسان هستند

·     در مورد همجنسگراها نباید حکم سراسری داد و همه ی آنها را نباید با یک حکم راند

·        جامعه ما باید نسبت به معضل همجنسگرایی با دیدی علمی و آکادمیک برخورد کند تا منحرفین آنها هدایت شوند بیماران آنها بهبود بیابند بزهکاران آنها مجازات شوند و بقیه اشان هم به جای بیچاره کردن دیگران سعی کنند که خودشان را از بی چاره گی رهایی دهند    

همه چیز از شب عاشورای سال 82 شروع شد در روم منتظران مهدی با حمید بچه ی با صفای سمنان داشتم صحبت می کردم هیچکس دیگری در روم نبود فقط خودمان دو نفر بودیم . ناگهان صحبت از غربت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کرد و اینکه الان روم های مستهجن و پورنو مملو از جماعت گمراه هستند دقیق ِ کلمات یادم نیست ولی یکی از حرف هایش این بود که ای کاش فقط روم های مستهجن دختربازها بود الان روم هایی برای پسربازها هم راه افتاده که خیلی کثیف تر از دختربازها هستند از شنیدن این حرف واقعا تعجب کردم تعجب من و تاکید او باعث حضور مشترک چند دقیقه بعد ما در یکی از روم های همجنسبازها بود که به خودشان گی می گفتند . آگهی ها وحشتناک . حرف های رکیک زشت . آلوده گویی شرم آور .از اینهمه انحراف عصبانی بودم آنهم درشبی مثل عاشورا با چند نفر جر و بحثمان شد . من آگهی دادم « خواهش می کنم حداقل امشب این کار را نکنید » تعدادی زیادی فحش و ناسزا سرازیر شد با چند نفر که به نظر می رسید شعور بیشتری داشتند وارد بحث شدیم .

پس از آن شب عاشورا تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم با آنها وارد بحث شوم و تا جایی که می شود نسبت به اصلاح رفتار آنها اقدام کنم .

برای اینکار لازم بود اول نظرات آنها را بشنوم به دیدگاه هایشان آشنا شوم  برای همین از فردای آن روز تا مدت ها به روم هایشان سر می زدم تا اینکه با یکی از آنها  که می گفت وبلاگ نویس است در روم آشنا شدم  و او لینک های متعددی از دوستان خودش را به من معرفی کرد . آنها را تا ماه ها می خواندم . از همان اول شروع کردم به پیغام هایی برای بحث کردن گذاشتم مثلا یک وبلاگ بود اسمش فال قهوه آنجا به اسم یک مرد کامنت می گذاشتم و رفتارهای بد آنها را هجو می کردم  بعد خیلی زود متوجه شدم آنها با کسی تا از خودشان نباشد زیاد بحث نمی کنند احساس کردم باید جوری کامنت بگذارم تا آنها احساس کنند از خودشان هستم بعد بشود انحراف های آنها را بهشان بگویم کامنت هایم را تبدیل به کامنت های مهربونی کردم و یک هویت خیالی هم برای خودم درست کردم اسم آن هویت مهربونی را گذاشتم شهرام شهرزاد همه جا کامنت گذاشتم و خیلی زود با همه دوست شدم بعد چند نفر از آنها که از کامنت ها دوست شده بودند گفتند پس چرا وبلاگ نمی نویسی خوب بنویس بهتر است . من هم دیدم این بهترین فرصت است تا حرف های خودم را تحت لوای وبلاگ به آنها بزنم یک وبلاگ درست کردم یک قصه ی الکی به اسم زندگینامه خودم در آنجا شروع به نوشتن کردم . تمام کاراکترهای مذهبی داستان ام شخصیت های خوب و مثبت شدند در مناسبت ها مذهبی هم حتما چیزی از آن می نوشتم تا غیر مستقیم به آنها بفهمانم حتما نباید دشمنی با مذهب بکنند تا بتوانند همجنسگرا باشند اگر آنها ارزش های مذهب را می فهمیدند بیشتر می توانستند از بیماری های همجنسبازی دور بشوند . خدا و اعتقادات عرفانی را حتما در داستان قرار می دادم چون مطمئن بودم کسی که با مد بازی و دوست داشتن گناه دنبال همجنسبازی نرفته باشد از بین آنها می تواند به خودش کمک کند تا آدم گناهکاری نباشد بعد از چندین قسمت داستان چون داستان در فضای سوررئال اتفاق می افتاد و اوایل اش هم بود تا رسیدن مستقیم به تاثیر گذاری راه زیادی داشت پس من طاقت نداشتم تا همه اش با قصه گفتن بخواهم در لابلای آنها بلولم و به آنها بگویم لطفا آدم باشید یا لطفا همجنسباز نباشید. پس غیر از قصه مطلب ها و چیزهای دیگر مهم هم نوشتم در ماه مبارک رمضان از حضرت علی ( علیه السلام ) نوشتم در سالروز دفاع مقدس از گرامیداشت آن نوشتم وقتی یک جانبازی بعد از هفده سال بر تخت افتادن شهید شد از او نوشتم وقتی بعضی از خود همجنسبازها حرف های رکیک و ضد مذهبی در وبلاگ خود می نوشتند آنها را شدید نقد می کردم و می کوبیدم و تمام این نوشته های من هم چون دیگر همه فکر می کردند یکی از آنها هستم حتما مورد موافقی آنها قرار می گرفت . مدتی که به این خصوصیت گذشت احساس کردم آنها تا وقتی همدیگر را می بینید حتما این دیدن باعث می شود تا تشویق بشوند در گناه پس اگر آنها همدیگر را نبیند و گناهکاران آنها اگر با هم دوست نباشند برای تشویق هم به گناه حتما در خلوت خود خدا را پیدا می کنند از آنطرف هم خودم خیلی ناراحت بود چرا خودم را علاف نشست و برخاست با آنها کردم و دوست داشتم هر چه زودتر از بین آنها دورتر شوم . پس فکر کردم بهترین کار حتی بهتر از نوشتن از میان برداشتن این دوستی های گناهکارانه است خیلی منتظر یک فرصت بودم تا این کار را در آنموقع فکر می کردم بهترین کار است را بکنم تا اینکه در یک شب همه چیز را برای انجام این کارآماده دیدم .

شبی که در خانه باربد بودم و او خوابیده بود از اعتماد اش به خودم استفاده کردم و با توجه به اینکه او کامپیوتر خودش را برای استفاده ی من روشن گذاشته بود با زیر و رو کردن سیستم اش توانستم پسورد وبلاگ او را کشف کنم و همچنین توانستم پسورد صندوق پستی او را به دست بیاورم .فردای آن روز کاری نکردم بلکه گذاشتم مدتی از آن شب بگذرد تا او متوجه سرقت پسوردها توسط من نشود . و بعد از آن در اولین فرصتی که زمینه ی این کار فراهم شده بود کنترل وبلاگ باربد را به دست گرفتم و به گونه ای در آن شروع به مطلب نوشتن کردم که همه فکر کردند سارق پسوردها فردی به نام پیمان آرمانخواه می باشد . او از دوستان قدیمی باربد بود که به دلایلی جزئی با باربد دچار اختلاف شده بود و من با اطلاع از این موضوع نوشتن در وبلاگ اشغال شده را به گونه ای هدایت کردم که همه فکر کنند نویسنده پیمان آرمانخواه است در کنار این ماجرا برای درهم ریختن بیشتر ذهن افراد جریان موازی دیگری در کامنت ها راه اندازی کردم تا هر چه بیشتر بتوانم همجنسبازان آنها را با پوشالی بودن دنیای خودشان آشنا کنم تا در نتیجه دست از همجنسبازی بردارند . در کامنت ها شروع به ارائه اطلاعات از هویت واقعی افراد کردم برای منحرف کردن افکار از خودم یکی از قربانیان را هم خودم قرار دادم و البته فقط ابتدای نام کوچک و انتهای نام فامیل یعنی پسوند نام فامیل خود را در کامنت ها گذاشتم . ماجرای وبلاگ اشغال شده ی باربد را دو هفته ادامه دادم و همه ی گمانه ها و احتمالات را هم بسوی پیمان آرمانخواه هدایت کردم در پایان دو هفته وقتی تمام تیرهای اتهام  بطرف پیمان آرمانخواه نشانه رفته بود با فرستادن نامه ای پسورد وبلاگ و ایمیل باربد را برای پیمان آرمانخواه فرستادم و توپ را به زمین او انداختم . پیمان آرمانخواه هم که از همه جا بی خبر بود و بدون دلیل هم مورد انواع و اقسام اتهامات و برخوردها قرار گرفته بود در یک لجبازی لحظه ای اینطور وانمود کرد که از اول همه ی کارها را او کرده است در حالی که او تا آخرین لحظه ی آن دو هفته اصلا روح اش از ماجرا خبر نداشت . بهرحال در روزی که باربد و دو نفر دیگر با پیمان آرمانخواه قرار گذاشتند تا پسورد را از او پس بگیرند و من از این موضوع با خبر شدم چند ساعت زودتر پسوردها را با یک آی دی ناشناس برای پیمان آرمانخواه فرستادم تا او با دادن آنها به باربد انگشت اتهام را بیشتر بطرف خود نشانه رود . پیمان آرمانخواه هم در نهایت ساده گی و بی خبری پسوردها را از طریق ایمیل ناشناس من دریافت کرد و برای اینکه با باربد روی دنده ی لج افتاده بود گفت که از اول کل این کارها را او کرده و پسوردها را به باربد تحویل داد در حالی که او اینکار را نکرده بود و با این ماجرا همه فکر کردند پیمان آرمانخواه سارق پسوردهای باربد و اداره کننده ی وبلاگ اشغالی بوده است و هیچکس متوجه ی نقش من در ماجرا نشد .

بلافاصله بعد از آن کنترل وبلاگ تدفین مردگان را که سهراب تعطیل کرده بود به دست گرفتم همان ماجرای وبلاگ باربد را در آنجا تکرار کردم در اینجا دیگر نمی شد تیر حملات را بطرف پیمان آرمانخواه بفرستم در نتیجه این تیر را بطرف احسان نامی فرستادم . از این کار غیر از همان به هم ریختن دوستی های کذایی افراد یک بهره برداری دیگر هم می خواستم بکنم و آن این بود یکی از بچه که هومن بود اسمش که گویا خوشگل هم بود و برای من هم مهم نبود (چون برای من اصلا معنی نداشت پسر خوشگل است چه ربطی به مرد دارد) خواسته بود با من دوست شود و به اصطلاح عاشق من شده بود اگر من جواب رد می دادم همه به من شک می کردند که عجب این چه همجنسگراست که عشق این پسر خوشگل را نمی خواهد پس به دوستی او جواب مثبت داده بودم و چون اسم ما مثلا همجنسگرا بود باید با هم رابطه داشتیم ولی من از این کار نفرت داشتم و هیچ رابطه ای با او نداشتم و این دوستی ما اگر ادامه پیدا می کرد و من هیچ کار همجنسبازی نمی کردم او شک می کرد و می فهمید من همجنسباز نیستم و به همه می گفت من اصلا همجنسباز نیستم پس باید هر چه زودتر این دوستی قطع می شد . پس من وقتی کنترل وبلاگ سهراب را به دست گرفتم یک کاری کردم همه فکر کنند احسان این کار را کرده و بخاطر اینکه با هومن دوست شود این کار را کرده پس من به هومن گفتم بخاطر احسان ما باید از هم جدا شویم با این کار من از شر رابطه ی همجنسبازانه با هومن راحت شدم چون من همجنسباز نبودم و این رابطه برایم نفرت انگیز بود بعد از ماجرای وبلاگ سهراب که باعث شد تعداد زیادی دست از همجنسبازی بردارند و بروند و سعی کنند که آدم های خوبی بشوند من تا مدت ها با کسی رابطه نداشتم و احساس کردم دیگر به من ربطی ندارد رابطه های آنها ولی بعد از مدتی دوباره چند نفر مرا اتفاقی دیدند و خیلی از خودشان تعریف کردند و اینکه همش همدیگر را می بینند من هم احساس کردم با توکل بر خدا باید یکبار دیگر نه به قصد آزار و اذیت کسی که بیشتر بخاطر فراهم آوردن امکان بیدار شدن افراد از انحرافاتی که ممکن بود به آن گرفتار شده باشند نهی از منکر کرد مدتی بعد از دور جدید دیدن بچه ها وبلاگی ب نام کاترینا راه انداختم و تصمیم گرفت بدون قصد ضربه زدن به فرد یا افراد خاصی فقط با آن همپیوندی همجنسبازانه برخورد کنم و گناهکاران همجنسازی را از ارتباطات دوستانه  که گمان می کردم تشویق گر هر چه بیشتر گرایش های همجنسبازانه است پرهیز دهم . ایجاد این شخصیت بخاطر شرایط قبلی که ایجاد شده بود خودبخود به گردن احسان نامی افتاد و همه به اشتباه گمان کردند او کاترینا است . در جلسه ای که در میلاد نور بین من و سه نفر دیگر از بچه ها گذاشته شد به آنها اصرار کردم که برای مقابله با احسان نامی باید یگ وبلاگ آنتی کاترینا ایجاد کنیم و در آن احسان را تهدید کنیم که اطلاعاتی از زندگی شخصی اش را افشا خواهیم کرد آن جمع سه نفره شدیدا ً با این موضوع مخالفت کردند و بخاطر دوستی قبلی با احسان نامی اصلا تمایلی به انجام این کار نداشتند و حاضر به انجام این کار نشدند ولی من به این کار اصرار داشتم و علیرغم مخالفت شدید آنها خودم به تنهایی اقدام به تاسیس وبلاگ آنتی کاترینا در ظاهر برای تهدید احسان نامی و در اصل برای دورتر کردن فاصله ی او با بچه ها کردم طراحی نوشته هایم در وبلاگ آنتی کاترینا که آدرس آن را فقط برای احسان فرستادم به گونه ای بود که او احساس کند نویسنده این وبلاگ آن سه نفر هستند چون در آنجا از اطلاعاتی حرف زده بودم که خودم از آن اطلاعی نداشتم و آن سه نفر از آن اطلاعات اطلاع داشتند مثلا گفته بودم اگر وبلاگ کاترینا را جمع نکنی به محل کارت زنگ می زنیم در حالی که من اصلا شماره محل کار او را نداشتم و از آن سه نفر یکی شماره را داشت پس احسان با خواندن این تهدید مطمئن می شد که نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که از شماره محل کار او اطلاع دارد و در نتیجه هیچ شکی به من نمی کرد کار دیگری که بلافاصله بعد از تشکیل وبلاگ آنتی کاترینا انجام دادم این بود که وبلاگ کاترینا را جمع کردم و با این کارم اینطور به نظر آمد که احسان از تهدید انجام گرفته ترسیده است و وبلاگ کاترینا را جمع کرده است و با اینکارها همه را از اینکه احسان کاترینا است مطمئن تر کردم .در فروردین هشتاد و چهار در موقعی که می دانستم هیچکس با هومن رابطه ای ندارد و صدای او هم به هیچکس نمی رسد اقدام به راه اندازی وبلاگی به نام « فاشر» کردم و دقیقا ادبیات موجود در آن را طوری تنظیم کردم که همه مطمئن شوند نویسنده ی آن هومن تهرانی است همین اتفاق هم افتاد و همه فکر کردند نویسنده ی فاشر هومن است در حالی که هومن روح اش از آن وبلاگ خبر نداشت بعد برای اینکه به اندازه ای بیشتر بچه ها را از هومن زده و دور کنم در وبلاگ فاشر رسما نوشتم که من هومن تهرانی هستم و این مطالب را می خواهم بر علیه همه ی شماها بنویسم . هومن با دیدن این وبلاگ خیلی تعجب کرده بود و به من گفت یکی به اسم من وبلاگ زده و از من پرسید چکار کنم ؟ من به او گفتم هومن تو اصلا عکس العمل نشان نده اصلا هم این موضوع را تکذیب نکن خودبخود موضوع رفع می شود . هومن هم بخاطر روحیه ی حرف شنوی که داشت قبول کرد و گفت باشه اگر تو می گویی هیچ عکس العملی نشان نده من هم هیچ کاری نمی کنم و هیچ کاری هم نکرد و به هیچ کس هم نگفت که نویسنده وبلاگ فاشر او نیست و چون او به هیچکس نگفت همه فکر کردند نویسنده ی وبلاگ فاشر هومن تهرانی است و این باعث شد تا بچه ها هر چه بیشتر از هومن زده شوند و از او دوری کنند و این یکی از اهدافی بود که من داشتم بعد از مدتی که با وبلاگ فاشر مقداری افشاگری کردم و باعث دوری کامل و نابودی هومن در بین بچه ها شدم آن وبلاگ را تعطیل کردم .

بعصی وقت ها میشد که در یک زمان چند کاترینا می ساختم تا مشوش بودن فضا .

تمام این کارها برای این بود که به همه بگویم خانه ساختن در تارها عنکبوت عاقبت خوش فرجامی ندارد 

من با این اقدامات قصد برخورد یا بدنام کردن کسی را نداشتم فقط درصدد بهم زدن فضایی بودم که وجود آن را باعث جری تر شدن افراد همجنسباز برای همجنسبازی بیشتر می دانستم . من گمان می کردم نقطه انحراف همجنسبازان ارتباطات هر چه بیشتر آنان بود پس اگر این ارتباطات نباشد نمی توانند همدیگر را به گناه بیشتر و آلوده گی بیشتر تشویق کنند و دیگران را هم به آلوده گی تشویق .

یکی از مهمترین دلایلی که همه ی شما باید باور کنید که من کاترینا بودم وهمه ی اینها را راست می گویم این است که شما بدانید من هیچوقت همجنسباز نبودم و از آن هم بسیار بدم می آمد . برای اثبات آن مستندات کافی دارم .

آن ها را توضیح می دهم :

1-       اولا همه ی کسانی که با من نشست و برخواست داشتند می دانند که من فردی مذهبی بودم

2-        در ماه مبارک رمضان تمام روزه هایم را کامل می گرفتم و نمازهایم را هم می خواندم همه این را دیده بودند .

3-   در شب های سوگواری ها در مهمانی ها شرکت نمی کردم مثل شب بیست و یکم که من به جای شرکت در مهمانی بچه ها در خانه ماندم و یک مطلب در مورد حضرت علی علیه السلام نوشتم .

4-   هیچوقت من لب به مشروب نزدم . گرچه معمولا در هیچکدام از مهمانی ها و جشن هایی هم که برگزار می کردند اصلا مشروبی وجود نداشت و در جمع بچه ها کسی مشروبخواری نمی کرد ولی در همان یکی دوباری که به مناسبت و دلیل خاصی مشروب وجود داشت و بعضی ها هم از آن استفاده کردند همه دیدند که من هرگز لب به مشروب نزدم .

5-   یک موضوع بسیار مهمتر که ثابت می کرد نه تنها همجنسباز نبودم بلکه از همجنسبازی هم نبودم و از هر نوع ارتباط جنسی دو نفر همجنس مثلا دو نفر مرد با هم نفرت داشتم این است که شما می توانید از شهود آن را بپرسید .

همانطور که همه می دانند من در این مدت با دو نفر به دلایل کاملا دروغکین بی اف شدم آن دو نفر الان زنده و موجود هستند و شما می توانید از آنها بپرسید من با هر کدام از اینها که بی اف بودم در تمام طول این مدت با یکی از آنها دو بار به اصطلاح سکس داشتم و با یکی دیگرشان سه بار سکس داشتم در تمام این پنج بار سکسی که با این دو نفر داشتم اولا بهیچوجه هیچ نوع عملیات زشت جنسی مرد با مرد نداشتم و فقط چون مجبور بودم وانمود کنم همجنسگرا هستم فقط به هم آغوش گرفتن فرد مقابل بسنده می کردم در عین حال که شدت اشمئزاز و تنفر من در موقع انجام همین عمل در آغوش گرفت خالی هم بسیار معلوم و واضح بود تنفر من از این کار به حدی بود که هر دوی آن دو نفر که در دو زمان جدا بی اف من بودند این را خیلی راحت فهمیدند و تعجب کردند حتی بعد از یکبار که با یکی از آنها به اسم سکس همدیگر را در آغوش گرفتیم فقط در آغوش گرفتیم و نه بیشتر من تا نیم ساعت در حال گریه کردن و استغفار بودم  و او هم فهمید من دارم گریه می کنم و حتی یکبار هم وقتی با یکی از آنها در زمان دیگر به اصطلاح سکس داشتم یا همان همدیگر را بغل کردن داشتم بعد پاشدم و روزه ام را گرفتم یعنی من اصلا کاری نکردم و آنقدر از کاری کردن بدم می آمد که کاملا حتی خودم را دور نگه می داشتم از آنکه مرا بغل می کند و خوشبختانه حتی نیاز نشده بود که من به حمام بروم تا بتوانم روزه بگیرم چون اتفاق بدی در من نیفتاده بود و من حتی تحریک هم نشده بودم تا بخواهم به حمام بروم . آخر چرا باید من تحریک می شدم وقتی که از همجنسبازی نفرت داشتم ؟ من تحریک نشده بودم چون همجنسباز نبودم و از همجنسبازی هم متنفر بودم پس پاشدم و روزه ام را هم گرفتم .

در مدت بوجود آمدن کاترینا افراد مختلفی در مورد دلیل کاترینا بودن من فرضیه های مختلفی را مطرح کردند و گفتند :

1-       آقای ... گفت من برای ارائه تز خودم که آسیب شناسی است در حال انجام آزمون و خطا بر روی بچه ها هستم

2-   آقای ... گفت من  چوپان هستم و فرضیه چوپان را طراحی کرد و گفت من بعنوان یک چوپان از طرف حکومت گماشته شده ام که کنترل همجنسگراها را در دست داشته باشم

3-       آقای ... گفت من یک همجنسگرای هدفمند هستم و درصدد رادیکالیزه کردن حرکت همجنسگرایان در ایران هستم

4-       آقای ... گفت من جاسوس حکومت برای نفوذ و نابود کردن همجنسگراها در ایران هستم

5-       آقای ... گفت  من درصدد رهبری جریان همجنسگرایی در ایران هستم

هیچکدام از اینها نبود من روانشناسی خوانده ام آسیب شناسی هم خوانده ام ولی خیلی قبل از این تاریخ فارغ التحصیل شده ام و نیازی به ارائه هیچ تزی به جایی نداشتم چوپان هم نبودم چون کسی از من نخواسته چوپانی کنم همجنسگرا هم مطلقا نبودم که بخواهم چیزی را رادیکالیزه کنم و جاسوس هم نبودم چون اساسا فکر نمی کنم همجنسگراها در حال انجام کار عجیب و غریب و خطرناکی باشند که حکومت کار و زندگی اش را رها کند و تصمیم بگیرد که داخل آنها جاسوس و نفوذی بفرستد . آنها اصلا نیازی به فرستادن جاسوس به داخل خودشان ندارند چون هیچ کار خطرناک و عجیب و غریبی نمی کنند و حکومت هم خودش خوب این را می داند خوب های آنها خوب هستند بدهای آنها بد درست مثل تمام آدم های خوب بد در این مملکت . درصدد رهبری همجنسگرایان ایران هم نبودم چون اصلا همجنسباز نیستم .

من فقط یک مسلمان ایرانی معتقد به اصول و مبانی انسانی و اسلامی خودم بودم که تمایل داشتم تا جایی که می توانم به هموطنانم که دچار اشتباه و انحراف هستند کمک کنم که به اشتباه خود پی ببرند و بهترین راه اینکار را هم ورود به آنها و آشنا کردنشان با دنیای پوشالی اشان و برخورد با بیت العنکبوتشان می دانستم . هدفم از راه انداختن تمام کاتریناها هم آزار دادن و اذیت کردن کسی نبود بلکه هدفم این بود که آنها را به خودشان بیاورم . 

ولی بعد از مدتی متوجه شدم که اولا این اصلا  وظیفه ی من نیست بلکه وظیفه ی جامعه شناسان روانشناسان و مصلحین اجتماعی است که با آنها نشست و برخاست کنند تا بتوانند با معضل همجنسبازی درست و ریشه ای برخورد کنند دوما به همان اندازه که در بین آنها آدم های پدرسوخته و بی شرف و بی همه چیز هست در بین سایر گروه های اجتماعی هم آدم های  پدرسوخته و بی شرف و بی همه چیز هست پس من نمی توانم مثلا وارد تمام گروه های دزد بشوم یا گروه های قاچاقچی بشوم تا به آنها بگویم دست از این کار بردارند . ضمن اینکه در این مدت من در بین آنها آدم ها خیلی خوب و حتی مومن و نماز خوان هم دیدم و دلم برای آنها بسیار می سوزد و برایشان دعا می کنم که خدا از سر تقصیراتشان بگذرد و خدا به آنها توفیق توبه بدهد . از همه ی آنها هم حلالیت می طلبم و برای آنها آرزو می کنم که خداوند همیشه درهای توبه اش را به روی تمام بندگانش باز بگذارد .

به همه ی آنها توصیه می کنم اگر از راه تبلیغات فریبنده ی غربی و هوا و هوس به طرف همجنسبازی گرایش پیدا کرده اند دست از این رفتار بردارند و توبه کنند و به مغفرت خداوند رحمن و رحیم امیدوار باشند اگر هم فکر می کنند مریض هستند به طبیب مراجعه نمایند و اگر هم فکر می کنند انسان هستند مثل یک انسان پاک به زندگی خود ادامه دهند . 

در انتها بار دیگر می گویم

1-       پیمان آرمانخواه هیچکدام از کاتریناها نبود و پسورد وبلاگ باربد را هم او سرقت نکرد

2-       تصاحب کننده ی وبلاگ سهراب احسان نامی نبود

3-       هیچوقت هیچکدام از کاتریناها احسان نامی نبود

4-       هومن تهرانی هیچکدام از کاتریناها نبود و فاشر هم او نبود

5-       هیچکدام از بچه ها در هیچ مقطعی کاترینا نبود

6-        تمام کامنت های مربوط به این موضوع با انواع و اقسام اسامی که در همه ی وبلاگ ها گذاشته می شد من بودم

7-   تمام کاتریناها و تمام وبلاگ های مجهول با اسامی و عنوان های متفاوت که در طول این سه سال ایجاد شد (اعم از ترجیحا صفر کلوین . خفاش قبر زاد . سهراب . فاشر . آنتی کاترینا . سگ کشی . پمی . پیمان آرمانخواه . ) من بودم

بدیهی است اکنون وقت آن است که بگویم نه من نه هیچکس دیگر تا وقتی که خود انسان ها نخواهند با ذات خود درست کنار بیایند هیچکس هیچ کاری نمی تواند برای آنها بکند و تلاش آنها برای اصلاح ذات انسان ها عبث و بیهوده خواهد بود . پس با استغفار به درگاه الهی از اینکه در این مدت وقت خود را بیهوده برای چنین کاری گذاشتم با آرزوی راهگشایی کسانی که خود را همجنسگرا می دانند بسوی نور و رستگاری و رهایی از ظلمات و با آرزوی خوشبختی برای تمام انسان هایی که با هر عیب و ایراد و گرایشی انسان هستند برای همیشه دنیای نت را ترک نموده و اعلام می دارم که شهرام شهرزاد کذایی برای همیشه مُرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 7:0  توسط دوست  |